قاب شیشه ای
๑۩۞۩๑ کیبورد آزاری های یک پسر ๑۩۞۩๑
سر چشمه ی تمام گناهان دروغ است امام علی (ع) این روزها که هیچ چیز آن طور که باید٬نیست درد در سرم پایکوبی میکند... آهای قرص های کوچک خواب آور٬در من اثر کنید می خواهم شب را زودتر آغاز کنم...! انگار در رگهای دستم برف می بارد زیر سرُم که می خوابم...!!! . . پ ن:نصف عمرم زیر سرم گذشت...!!! ولی اینبار خوب شد برادر داشتنو حس کردم!!! آسمان شهرمان که بارانی می شود... خیابان ها با انگشت نشانم می دهند!!! عزیزم دستم زیر ِ سنگ نیست !!! دوستت دارم... حالا اینکه فرقِ این دوتا رو نمی دونی٬مشکلِ منه... پ ن:ای دادِ بیداد.....ای دادِ بی داد... می خوام عاشق باشم اما تب دنیا نمیذاره سر راه بهشت من٬درخت سیب می کاره پ ن:دوستای گلم از عدم حضورم تو وبشون دلگیر نشن...این روزا سرم خیلی شلوغه...! وقتی از لاکت بیرون میای... تازه میفهمی که دنیا چقدر بزرگه... که چقدر آدما کوچیکن میفهمی که حقیقت چه رنگیه تازه می فهمی که چقدر نمی فهمی اونوقته که همه چیزو از دور نگاه میکنی و...افسوس . . پ ن:دوست دارم حرف بزنم...اما با کی...؟؟ پ ن:اگه این وبلاگ کاغذی بود٬تا حالا صد بار سوزونده بودمش و صد بار هم پشیمون شده بودم...! گریه... " تمام ناگفتنی ها را من گفته ام... تو اما آیا تمام شنیدنی ها را شنیده ای؟ " پ ن:هیچ کس لیاقت اشک های مرا ندارد وکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن من نمی شود... باران... مرحبا باران...ببار ببار بر حس کویری ام ببار که دلم چیزی می خواهد شبیه لبخند٬مانند شعر٬مثل یک بوسه... پ ن:همیشه از پائیز بیزار بودم...اما امسال خیلی دوستش دارم...چرا؟ هی تلخ ممتد... اي...هر چه مي گويم ٬هيچ...!!! . . اين نيست... به حرمت تمام بي حالي هايت اين نيست... اين نيست آن داستاني که شبها٬خوابت را مي شکافت...!! بيا و مردي کن... بيا و... . . چه بگويم بيا و..... اصلا بگذريم٬ترجيح مي دهم شعري بخوانم... با صداي بلند... . . "زيبا...هواي حوصله ابريست چشمي از عشق ببخشايم تا رود آفتاب بشويد دلتنگي مرا... زيبا هنوز عشق در هول و هوش چشم تو مي چرخد از من مگير چشم...دستم بگير دستم بگير و..." پ ن:اینقدر گفتی٬تا باورم شد پ ن:باور کردن سخت نیست فقط به قدر یه عمر حماقت می خواد الهی! بر رخ از خجالت گَرد داریم... و در دل از حسرت درد داریم... و روی از شرم گناه زرد داریم... پس از من اشکی و آهی...و از تو نگاهی آمین... پ ن:خوشحالم که هنوز٬می فهمم... کار خداست... آه چقدر خورشید دور است... و هوا سنگین و چه اشک فراوان... . . انگار همیشه غروب است... وقتی غروری می شکند. پ ن:خدا٬...بیا و خدایی کن...به قشنگیات قسم٬نفسم داره بند میاد...!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
آه اي بي دانه کبوتر...!
![]()

![]()

![]()
| قالب : پيچك |



